تبليغاتX
...کاش می مردم ، نمی دیدم

...کاش می مردم ، نمی دیدم

...وقتی که می رفتی از غصه واموندم/مرگم چه زودم بود فردا رو جا موندم

ساقی بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت                         کار چراغ خلوتیان باز در گرفت

آن شمع سر گرفته دگر چهره بر فروخت                    وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت                 وآن لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دل فریب                          گویی که پسته ی تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود                      عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت

هر سرو قد که بر مه و خور حسن می فروخت           چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست                    کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

                             حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت

                            تعـــــویذ کـــرد شعــــر تـــــو را و به زر گرفت..

 

خدایا از تو ممنونم

نمی دونم چی بگم

چجوری شکرتو بجا بیارم

من معجزتو به چشم خودم دیدم

به بزرگی خودت قسم

به بلندی آسمون

به روز و شبت قسم

سر از شکرت ندارم تا دم مرگ..

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 23:25 توسط Reza|

کنار سیب رازقی

نشسته عطر عاشقی

من از تبار خستگی

بی خبر از دلداگی

...

"ابر شدی صدا شدم

شاه شدی گدا شدم

شعر شدی قلم شدم

عشق ندیدم که غم بشم

..

لیلای من

دریای من

هر لحظه ای در یاد من

این لحظه در هوای تو

شکسته ام به پای تو..

من عاشقم..

مجنون تو..

دلبسته و دلدار تو..

لیلی ز مجنون بی خبر

کز من نباشد هیچ اثر

گشتم در اینجا در به در

مست و پریشون و خراب

هر آرزو نقش بر آب

شاید که روزی عاقبت

عشقم نشیند در دلت

کنار هر ستاره ای

همیشه ابر پاره ایست

در به دری بی چاره گی

سهم من از دلداگیست

عمرم تویی

جانم تویی

دردی و درمانم تویی

لیلای من

دنیای من

فدای تو فردای من

..."

"...":سروده ی خودم

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 13:22 توسط Reza|

از چه بنویسم

از این بالا و پایین های دنیا

از این پیچ و خم ها

که میدانم انتهایش پرتگاهی است

به عمق ناامیدی

که زمانی هم که روزگارم بر وفق مراد است

یا اقلا علیه من نیست

نمیدانم شاد باشم یا ناراحت

چون میدان که از پس این فرح

غمی بزگتر در انتظارم است که

همه مزه شیرین این شادی را به کامم تلخ خواهد کرد

...

"خدا دیگر ندارم تاب این بالا و پایینهای دنیا را

ندارم طاقت دوری بگویم بر که دردم را.."

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 23:36 توسط Reza|

از من جدا مشو که توام نور دیده ای          آرام جان و مونس قلب رمیده ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان              پیراهن صبوری ایشان دریده ای

از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک   در دلبری به غایت خوبی رسیده ای

منعم مکن از عشق وی ای مفتی زمان        معذور دارمت که تو او را ندیده ای

                              آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا

                             بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای؟

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 1:3 توسط Reza|

نه هوای تازه و نه لباس نو میخوام 
همه زندگی من تــــــــویی من فقط تورو میخوام
دلم امشب از خدا جز تـــــــو هیچی نمیخواد 
کاشکی یکی ما دو تا رو با هم آشتی میداد

 شب عیدی آسمون وقتی که میباره
بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مثل آینه روشنه

آینه ی زلال من دیدنت عـــــــــید منه
شادی از تقویمم بی تو رفتو برنگشت

 انتظارت منـــــو کشت توی سالی که گذشت....

تویی تنها هدف زندگیم

تنها دلیل نفس کشیدنم

تنها انگیزه ام برای ادامه..

من بی تو میمیرم مرو

من بی تو میمیرم بمان

چیزی نمی گویم دگر

هر چه تو می گویی همان...

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:28 توسط Reza|

با آنکه بود عید ،مرا عیدی نیست

زآن رو که بوصل توام امیدی نیست

گر وصل توام دست دهد لیک ای ماه

بهتر از آن برای من عیدی نیست...

اومدن عید ظاهر آدما رو عوض می کنه

همه لباس نو می پوشن

کی میشه باطنمون هم عوض شه

تو دلمون هم خونه تکونی باشه

گرد و غبار غم و غصه هامون

نمیگم همش لااقل یه خرده اش پاک بشه

عید که بیاد

مجبوریم الکی لبخندی به لب داشته باشیم

که مثلا بگیم از دیدن همدیگه خوشحالیم

ولی باز همون مصیبتامون باهامونه

چندروز عید مث اینه که مسکن زدیم

برای مدتی اندک درد رو حس نمی کنیم

ولی بعد چند روز دوباره میان سراغمون

اون وموقع است که می بینیم که هیچ چیز تغییر نکرده

واسه همینه من از اومدن عید خوشحال نیستم

که ناراحتم

چون مجبورم محبت مصنوعی نثار اونایی داشته باشم

که در طول سال هیچ وقت حتی از زنده و مرده بودن همدیگه خبردار نبودیم

خدایا

اینجور زندگی به چه دردی می خوره

اشعه ای از امید در زندگی آدم باشه بزرگترین عیده

نمیگم منو از دنیا ببر

تا دنیا هست منم میخام باشم

این حقمه

چون فقط یبار بهم فرصت زندگی در این دنیا داده شده

چرا به این راحتی از این حقم بگذرم

پس دنیا رو به اخر برسون

نذار بیشتر از انسانی که به خاطرش وفادارترین عبدت رو

از درگاهت روندی

بی آبرو بشه

بذار کثافت کاری های این انسان در زیر خاک دفن شه

که دیگه حالم داره از هرچی انسانه بهم می خوره

چون دیگه امیدی ندارم انسان های پاکی رو این زمین

پیدا بشن

آدما شدن دو دسته

یه عده که کلا تو رو از زندگیشون گذاشتن کنار

یه عده هم اسم تورو وسیله ای برای رسیدن به خواسته های خودشون

قرار دادن

که فقط اسم تو موقع نماز جماعت در صف اول اونم خیلی بلند

طوری که حتی عابران پیاده رو هم متوجه حضور ایشان در نماز بشن

رو لبشونه

نه موقع داد و ستد

که میگن به خاطر خدا بخشیدیم و اون موقع پلاکادری از این ور خیابون تا اون ور

میزنن روش می نویسن اهدایی از طرف فلانی

چقدر زیبا گفت مولوی

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

امثال منم که فقط از دنیا اسیر درد هجر یاریم

خدایا

واسه کی خدایی می کنی تو؟

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 21:54 توسط Reza|

جوابم نکن دلم پره از ناامیدی

شاید عاشقم شی خدا رو چه دیدی

خیال کن جواب منو دادی اما

عزیزم جواب خدا رو چی میدی

همینجوری اشکام سرازیر میشن

دیگه از خودم اختیاری ندارم

من از دنیا چیزی نمیخام به جز تو

ولی از تو هیچ انتظاری ندارم

صبوریم کمه بی قراریم زیاده

چقدر بی قرارم من صاف و ساده

نذار زندگیم راحت از هم بپاشه

شده آرزوهام مثل یک سرابی

یه چیزی بگو پیش از اینکه بمیرم

به خوابم بیا شاید دیگه من رو نیابی

شب از نیمه های زمستون گذشته

به خوابم بیا پیش از اینکه بمیرم

اگه پا به خوابم گذاشتی عزیزم

یه چیزی بگو بلکه آروم بگیرم

عزیزم برا من محاله دل کندن از تو

عزیزم چقدر تلخه خاطرات من از تو...

محال دل کندن از تو...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 23:49 توسط Reza|

تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام

چشمامو سرزنش نکن از پسشون بر نمیام

پیر شدم تو این قفس یه کم بهم نفس بده

رحم و مروتت کجاست؟ جوونی هامو پس بده

فکر نمیکردم بزاری زار و زمین گیر بشم

فکر نمیکردم که یه روز اینجوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود

حتی اگه سنگ بودی دلت به رحم اومده بود

دلش نخواست و نمیخواست یه روز به حرفام برسه

شاید نمیخواد که با من به آرزوهام برسه

اصلا بدون تو هستی که این همه بخت من سیاه ست

دلبر خود پسند من قله خوشبختی کجاست ؟

ازت میخواستم بمونی بهت می گفتم که نری

این روزا نیستی اما باز به پات میفتم که نری

تو فکرتم اما دلم هی میگه فکرشم نکن

یه کم به فکر تو نبود پس دیگه فکرشم نکن ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 0:24 توسط Reza|

هنوزم خسته ام خسته...

لعنت به تو روزگار

می بینی خدایا

من که ذره ذره وجودم به خاطر دیدنش داره تجزیه میشه

حالا آرزو می کنم نبینمش

دلم اندازه ی دنیا واسش تنگه

ولی نمیتونم سراغشو بگیرم

اصلا واسه چی زنده ام من

وقتی دنیا اینو می خواد مخصوصا بسوزم

چیکار کنم دلمو با نخ سوزن بدوزم..

مثال نقیضم من واسه همه ی قصه های دلداگی دنیا

لیلی و مجنون

شیرین و فرهاد

و من تنها

 ز من مجنون ترین ها دیده لیلی

ز تو شیرین ترین ها دیده فرهاد

"غریبم من در این دنیا غریب و خسته و تنها

نگشت از حال من اگاه به غیر آشنا حتی

چمیدم کنج تنهایی شکستم بغض سنگینی

نشست در گوشه ی چشمم غبار آه غمگینی.."

ای خدای مهربون دلم تنگه

تو که هوای همه رو داری

ببین که دلم تنگه

ولی هیچ کاری نمیتونم بکنم

دیگه نمی تونم دلخوش امیدی بشم

غبار غم غصه ای که رو قلبمه هیچ جوری پاک نمیشه

به کدامین گناه؟

حتی بوی عید و تازگی روزا هم حال و هوامو عوض نمی کنه

انگار هاله ای از سیاهی دور و برم رو گرفته

که هیچ نوری به طرفم نمی تابه

شدم مجسمه ی نکبت

نماد عبوسی

یأس

به کدامین گناه؟

خدایا

به کدامین گناه

...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 23:10 توسط Reza|

دلیل این بد بختیهام واسه من هنوز سواله

مهربونی تو با من فقط تو  خواب و خیاله

زخم زبونات همیشه توی قلب من می مونه

هیشکی مثل تو بلد نیست قلبمو بسوزونه

بدون با مهریات روزگار واسم سیاهه

میدونم نمیای ولی باز چشمام به راهه

جای پات روی غرورم هنوزم تازگی داره

نه باورم نمیشه میگم که منو دوستم نداره...

منم دیگه

قول میدم روزی هزار بار واسه ی عشقت نمیرم 

قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

قول میدم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم

ولی با این همه حرفا

منتظر به راهت میمونم تا تو برگردی...

باورم کن که بدون تو میمیرم

بی تو تنهام خوب میدونی که تو غصه هام اسیرم

به زیر خاک برم بازم نمیری از خیال من

ولی عزیزم

غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من

من آرزوم بود میدونی جدا بشه روح از تنم

دیگه امیدی ندارم آماده برای رفتنم...

من نمیدونم دارم تقاص کدوم گناهمو پس میدم

ولی میدونم که بی محاکمه محکوم شدم

شایدم این حکم نیست

حکمته

حکمتی که عذاب رو در این دنیا تا سر حد جهنم بکشم

خدایا

اینو بدون

هر بلایی هم سرم بیاد

حتی اگه ذره ذره هم با غصه با درد بی درمون نابودم کنی

هرگز لحظه ای به بودنت شک نمی کنم

بهم فهموندی که امید یعنی کشک

حالا فقط چشمامو دوختم به دست خودت

خودتم میدونی از همه دنیا بریدم

با همه ی آدما غریبه شدم

ولی تو آشنام نشدی

تحویلم نگرفتی

خریدارم نبودی

به قول اون خواننده راست میگن که خدای پول دارایی

با همه آشنایی

هواشونو داری

ولی با ما غریبه

انگار همش ما باید امتحان پس بدیم

چی میشد یه بار

فقط یه بار خواسته ی من مصلحتم میشد

چرا همیشه مصلحت خلاف خواسته ی منه

هر بار که گفتم صبر کنم حتما نتیجشو می بینم

به اصطلاح غوره ی عذاب غصه هام تبدیل به حلوا میشه

وضع بدتر شد

می ترسم این حلوا این بار حلوای مرگم بشه

میدونم به خاطر این حرفا دوباره عقوبت در انتظارمه

من همیشه منتظر عقاب بودم

حتی بخاطر کارهای نکرده ام

ولی باز هر چی تو بگی قبول می کنم

آخه تو خدای منی

تو از قلبم خبر داری

میدونی چقدر درد دارم

میدونی دیگه امیدی ندارم

از اینجا به بعد دیگه همه ی راه های امیدم به تو ختم میشه

منتظر یه معجزه ام

که غیر معجزه علاجی برای دردم نیست

 و میدانم هیچ وقت بخاطر حقیری چون من

اعجازت را به کار نخواهی انداخت

خودتم خوب میدونی که هیچ وقت ناامید نشدو از خودت

چون میدونم و ایمان دارم که تو قدرت اعجاز داری

در حد کن فیکن

ولی هربار از دردام غصه هام گله کردم

فقط تسکین یافتم

نه علاج

دیگه ی حوصله ی مردنم ندارم

میخوام به خواب برم

خواب چند صد ساله

یه آرامش ابدی

تو این دنیا که هیشکی دردمو احساسمو درک نکرد

فقط قالبی از انسان می دیدن که راه می رفت و حرف میزد

حالا دیگه درد من از نرسیدن به آرزوم بالاتر رفته

مشکل من با خودمه با دنیامه

با روزگار که چرا فقط با من راه نمیاد

چررا فقط باید من خودمو با روزگار وفق بدم

غیر من انسان دیگه ای رو این کره لعنتی نیست

چرا همه دارن راس راس میگردن و می خندن و هیچی حالیشون نیس

همه خوشیای این دنیا مال اونا

بدبختیاشم مال من

فقط یه راه

یه نور امید

سوسوی امید

که من با جدیت دوباره به راهم ادامه بدم

ولی نیست

غیر معجزه گری به اسم خدا

دیگه از خودم بدم میاد

که با این همه نالیدن و ضجه زدن سر خدا رو هم بردم

خدایا منو ببخش

من

کفر نمیگویم پریشانم..

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 23:50 توسط Reza|


آخرين مطالب
»
»
»
» غزلی از حافظ
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak